X
تبلیغات
زولا
ما را حمایت کنید
 

وبلاگ آسمان هفتم

آموزش پرورش اندام و انتقال تجربه

معلم انشاء..

کلاس دوم راهنمایی یا سوم راهنمایی بودیم که یک معلم جدید به مدرسه آمده بود، به عنوان معلم انشاء! اما دانش و معلوماتش بسیار فراتر از یک معلم انشاء بود!! مخصوصا دانش فنّی اش. آدم بسیار زحمت کش و سختی کشیده ای بود! برای اولین بار بود که کلاس انشاء برای همه ما جذاب و دوست داشتنی بود! ما بچه هایی که سر کلاس و داخل مدرسه بی نهایت شلوغ می کردیم و دعوا و انواع شیطنت ها، سر کلاس این معلم بزرگ بسیار ساکت بودیم! یعنی صدا از دیوار در میامد اما از ما نه!! گویی کسی درون کلاس نیست به غیر از معلم! همه فقط و فقط گوش بودیم!!! فقط گوش میدادیم!! سکوت ما به دلیل بداخلاقی یا کتک زدن معلم نبود، بلکه برعکس این معلم اصلا از این اخلاق ها نداشت و به همه ی ما مثل یه آدم بزرگ احترام می گذاشت! یه مرد میانسال که کم کم داشت به سن پیری می رسید، فکر کنم دیگه نزدیک های بازنشستگی اش بود، صورتش را اصلاح می کرد و یه سیبیل خاکستری رنگ قشنگ روی صورتش داشت و چهره ای مهربان و صمیمی! همراه با عینک! چهره اش شبیه کمال ملک بود تا حدودی!! شبیه تصیویر زیر.


سکوت ما به این دلیل بود که این معلم بزرگ و دوست داشتنی بیشتر به ما درس زندگی میداد! که در هیچ کتابی نمیشد پیدا کرد! بیشتر از خاطرات خودش تعریف میکرد! نه از خاطرات بی اهمیت!! نـــــــــه...!! 

از مسائل مهم! از خطرات! از اینکه موقع مشکلات و خطر چکار باید انجام بدی! مثلا اگر جان کسی در آتش در خطر بود چه جوری نجاتش بدی! یا مثلا یه بار خانوداه ای را برای ما تعریف کردکه بی بضاعت شده بودند  از قضا دختر بچه ی اون خانواده در کلاس مدرسه، شاگرد همسر معلم ما بود، یه روز اون دختر بچه که همیشه پوستی رنگ پریده و زرد رنگ داشته، سر کلاس غش میکنه و از حال میره! میبرنش دفتر مدرسه و یه آبی به سر و صورتش میزنن تا به هوش بیاد، وقتی به هوش میاد یه کلوچه و ساندیس بهش میدن که یکم سر حال شه، اورژانش که میاد، مامور اورژانس میگه این بچه به شدت سوء تغذیه داره!!همسر معلم ما و مدیر مدرسه میرن خانه دختر بچه! وضع خانه را که می بینن اینبار همسر معلم ما غش میکنه!! خانواده چون استطاعت مالی خودش را از دست داده بود چیزی برای خوردن نداشت! اسبابت هاشون را هم فروخته بودن و با پولش مدتی را با نان و  چیز های ساده شکم بچه ها را سیر کرده بودن! ولی دیگه چیزی مثل اینکه توی خانه برای فروش هم نداشتن ! از طرفی هم خانواده به دلیلی اینکه بسیار با آبرو بودن و عزت نفس داشتند گدایی نمی کردند! و با سیلی صورت خودشون را سرخ نگه داشته بودن! گویا مادر خانواده موقعی که بچه ها از مدرسه میامدن قابلمه را آب میکرده میذاشته روی گاز و از قابلمه بخار بلند میشده! بچه ها هم فکر میکردن غذا داره درست میشه!! هر موقع هم که بچه ها گرسنه اشان میشده و از مادر غذا میخواستن ! مادر میگفته هنوز غذا درست نشده! حالا بخوابید غذا درست شد بیدارتون میکنم! بچه ها هم میخوابیدن،آن هم خواب طولانی ضعف! حدود دو روز بوده که بچه غذا نخورده بودن و بچه در کلاس درس غش میکنه! فقط آب خورده بودن! همسر معلم ما که خودش معلم بود به همراه مدیر و سایر معلم های مدرسه لطف میکنند و هر ماه قسمتی از حقوق خودشون را به اون خانواده کمک میکردند و آنها را مثل اینکه به بهزیستی و کمیته امداد معرفی کردند! این خاطراه که الان خواندید معلم ما در سال 82 الی 83 برای ما تعریف کرد!! اون موقع دلار فکر کنم حدود 800 تومان بود و سکه تمام بهار آزادی هم حول و حوش 60 هزار تومان بود!! نان سنگک هم  دونه ای 25 تومان یا 30 تومان  بود!وای به حال الآن!! خدا آخر عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کنه!

خوب بریم سر اصل مطلب همان آقا معلم گل:

گهگاهی هم یه موضوع انشاء میداد! آن هم موضوعات جالب و مهم! نه اینکه علم بهتر است یا ثروت!!! اصلا جلسه اول، یکی از بچه های خودشیرین، گفت: آقا موضوع انشاء باشه علم بهتر است یا ثروت! که معلم یه نگاه با تعجب به پسر انداخت و گفت هم علم خوبه و هم ثروت!! هیچ کدام دیگری را نفی نمیکنند و در نهایت علم منجر به ثروت میشود!

خلاصه یه روزی بعد از ظهر  حدود ساعت سه و نیم چهار که با ایشون کلاس داشتیم، آخر کلاس هی بچه گفتن آقا موضوع انشاء برای جلسه بعد چیه؟؟ معلم هم طفره میرفت و نمیگفت!! بعد که بچه ها زیاد سه پیچ شدن و گیر دادن، معلم برگشت و گفت بچه ها هفته دیگه تعطیله!! راست هم میگفت: هفته بعد، اون روزی که ما کلاس انشاء داشتیم تعطیل بود!! از این تعطیلی های وسط هفته! بعد بچه ها گفتن اشکال نداره، شما موضوع بگو برای دو هفته بعد!! گفت: تا دو هفته دیگه کی مرده است کی زنده!! اصلا شما از کجا میدونید که من تا دو هفته دیگه زنده باشم!

معلم پا شد و این شعر را روی تخته سیاه نوشت و گفت باشه این شعر را تو دفترهاتون بنوسید و بهش فکر کنید، هر چی راجع بهش( راجبش) به فکرتون رسید بنویسید.

چو رخت خویش بر برستم از این خاک                  همه گفتند که با من آشنا بود

ولیکن کس نپرسید، این مسافر                           چه می گفت و که بود و از کجا بود
 دو هفته بعد دقیقا همان روزی که با ایشون کلاس داشتیم،در زنگ تفریح قبل از کلاس، فهمیدیم که ایشان به کلاس نمی آیند، چون زنگ قبلش سر کلاس نرفته بود از مدرسه تلفن زده بودن به خانه ایشان و متوجه فوت این بزرگوار شده بودن، !! وقتی ناظم مدرسه خبر فوت این معلم عزیز و دوست داشتنی را به بچه ها گفت، هر کدام از آنها را در گوشه ای از حیاط مدرسه در حال گریه بودند!! 

خدا بیامرزتش
پی نوشت: 

متن اصلی شعر از اقبال لاهوری می باشد، با کمی تفاوت، اما من عینا همان را نوشتم که معلم بر روی تخته سیاه نوشته بود! در پایین متن اصلی شعر اقبال لاهوری را مشاهده میکنید

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک             

همه گفتند با ماشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر                 

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

تاریخ ارسال: شنبه 6 مرداد 1397 ساعت 15:13 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد