X
تبلیغات
زولا
ما را حمایت کنید
 

وبلاگ آسمان هفتم

آموزش پرورش اندام و انتقال تجربه

اولین دوست...

نمیدونم اولین دوستی که تو زندگی پیدا کردید را یادتونه یا نه؟

منظورم اولین بچه ی غریبه که همسن وسال خودتون باشه.

اولین دوست من محمد بود، شاید تا قبل از محمد با یکی یا دو تا بچه دیگه هم هم بازی شده بودم اما دوست نه!!

وقتی شیش سالم بود و تازه اومده بودیم به محل جدیدمون، از توی کوچه صدای بچه ها را شنیدم، کنجکاو شدم رفتم دم در، همینجوری که لای در ایستاده بودم و بچه ها را از دور تماشا میکردم که دارند بازی میکنند، محمد اومد سمت من، گفت اسمت چیه؟ گفتم:محمد. بعد سر ذوق اومد گفت: عـــــــــــــه اسم منم محمده، بیا تو کوچه بازی کنیم، چهار تا از بچه های کوچمون تقریبا تو رده سنی من بودن یعنی یا یکی دو سال بزرگتر بودن یا یک سال کوچکتر، خلاصه رفتیم بازی، با بچه های دیگه هم دوست شدم و شروع کردیم فوتبال! در حیاط خونه ی یکی از بچه ها را به عنوان دروازه تعیین کرده بودن بعد یک نفر دروازه بان و بقیه هم وسط کوچه دور و اطراف اون دروازه تعیین شده وای میستادیم یا دریبل تو گل بازی میکردیم یا پاس تو گل، هر کس هم که توپ را به اوت می زد باید میرفت دروازه وای میستاد!!و جاشو با دروازه بان عوض می کرد، بعد که از فوتبال خسته می شدیم هفت سنگ بازی میکردیم و بعد هم قایم موشک!اون موقع هم محل ما چون یک محل نوساز بود زمین های خرابه و خاکی زیاد داشت، خاک بازی هم میکردیم!! بله!!
من از اون روز که شیش سالم بود و با محمد دوست شدم دیکه پام به کوچه باز شد! و با اکثر بچه های محل دوست شدم، دیگه صبح که از خواب بیدار می شدم بعد از صبحانه توی کوچه بودم تا ظهر که پدرم از سر کار میامد!! نه فقط من که اکثر بچه های محل!  دوباره  بعد از ظهر هم میرفتیم تو کوچه تا شب !!!!محله ی ما پر از بچه بود، همه هم توی کوچه ها مشغول بازی! اصلا هر کوچه برای خودش تیم فوتبال داشت و تقریبا یه جام حذفی محلی داشتیم!

خلاصه ما با این آقا محمد دوست شدیم و هر روز بازی میکردیم و دعوا!! یعنی نیم ساعت بازی میکردیم  بعد سر یه فحش یا خطا یا دقل بازی دعوامون میشد و با مشت و لگد و چوب ازهم دیگه پذیرایی می کردیم! این محمد یک سال از من بزرگتر بود اما جسه و بدنش لاغر و ضعیف بود! و نسبت به بقیه بچه ها ریزتر و قد کوتاه تر بود! اما تو دویدن خیلی سریع بود!! و خیلی هم اذیت می کرد حتی بچه های بزرگتر را، مثلا بهشون فحش میداد فرار میکرد!! بعدا که خودش یادش نبود دیروز به فلانی فحش داده! و اون طرف میگرفتش میگفت با کـــــــــی بـــــــــــــــودی؟؟؟؟ اونم به غلط کردن و شکر خوردن میافتاد!

مثلا با هم دعوامون که میشد یه مشت میزد توی صورت من و شروع می کرد به فرار کردن و دویدن! توی همون هفته های اول دوستی مون اولین بار که دعوامون شد، یه مشت تو فک من زد و فرار کرد من هم در خونمون پیش بود، رفتم چوبی را که پدرم برای دزد پشت در کنار گذاشته بود برداشتم به دنبال محمد!! ته کوچه بهش رسیدم همون جور که خودم اشک تو چشم بود و حرصم گرفته بود چوب را آوردم بالا که بزنم تو کمرش که دیدم محمد شروع کرد به گریه کردن!! اگر با چوب به من بزنی من میمیرم بعد خودتو و باباتو میبرن زندان!! تا گفت باباتو میبرن زندان ترسیدم و چوب را آوردم پایین! مادرم که صدای داد و بیداد ما را شنیده بود از خونه اومد بیرون و سرم داد زد محمد بچه مردمو با چوب نزنی!! ...  و بابام هم دعوام کرد!

خلاصه دوستی من و محمد به همین منوال ادامه داشت یعنی بازی، دعوا در حد مرگ بعد هم نیم ساعت بعد آشتی و بازی! یعنی شب که ساعت ده میرفتیم خونه انگار از جنگ برگشته باشم لباس ها پاره! سر صورت زخمی، و خاکی و بدن کوفته! باید میرفتم حمام بعد هم از زور خستگی خواب که نه!! می مردیم تا صبح و صبح دوباره زنده میشدیم!( عجب روزگاری بود!!!)

بعدا که دوچرخه خریدم همیشه با محمد دو ترکه سوار دوچرخه بودیم و گشت گذار توی محله های اطراف، و اکثرا هر وقت دعوامون میشد یا کسی میخواست محمد را بزنه من نمیزاشتم! و ازش حمایت و مراقبت میکردم یا پا درمیانی! مثلا یه بار با چوب زده بود توی پای مرتضی! بعد مرتضی اومد بزنتش من نزاشتم بعد پاشو نشونم داد دیدم ساق پاش کبوده کبوده!!! ولی دیگه محمد فرار کرده بود از دستش!  
بعد هم که محمد دوچرخه خرید با هم دوتایی میرفتیم تو دور و تا اونور شهر با دوچرخه دوتایی میرفتیم و عشق و حال میکردیم برای خودمون! یادمه سال 84 که احمدی نژاد رای آورد و رئیس جمهور شد! ما داشتیم با هم توی خیابون اصلی با دوچرخه میرفتیم ساعت هم حدودا 5 بعد از ظهر بود! ما با دوچرخه حدودا از 4 الی 5 محله اصلی بزرگ رد شدیم(از خیابان اصلی!) توی هر خیابان هم حدودا 4 الی 5 مسجد بود که جلوی هر مسجد یه نوحه ولادت گذاشته بودن و بستنی میدادن!! ما پرسیدم آقا چه خبره؟ نیمه شعبان مگه؟؟؟ طرف گفت نه! آقای احمدی نژاد رای آورده!! چقدر بستنی خوردیم اون روز! ( راستی؟ پول اون بستنی ها را که داده بود؟)

به هر حال!! دوستی ما ادامه داشت تا حدود 15 الی 16 سالگی!! یه روز که مثل همیشه داشتیم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم و من دوچرخه ی شماره 26 ام راگذاشته بودم کنار دیوار! محمد گفت بیا بریم سر کوچه من میخوام از قصابی برای خونمون گوشت بخرم! گفتم دوچرخه را بردار خودت برو!! بعد یهو محمد ناراحت شد و با من قهر کرد! من هم دیگه باهاش حرف نزدم! یعنی جوری بود تو خیابان همدیگر را میدیدیم تا نگاهمون تو صورت همدیگر میافتاد، من سرم را مینداختم پایین! که فکر نکنه من میخوام منت کشی کنم! من این قهر را به فال نیک گرفتم، اما هنوز ته قلبم دوستش داشتم! فقط با خودم میگفتم یه چند وقت با هم دوست نباشیم بهتره! قهر ما طولانی شد و تا 18 سالگیمون ادامه پیدا کرد! آخرین بار که محمد را دیدم توی بیمارستان بود، محمد رفته بود تو کما!!!! مثل اینکه چند روز سر درد داشت بعد رفته بود دکتر، دکتر نتونسته بود تشخیص بده چشه!! بعد پرده مننژیت سرش پاره شده بود!!!  با حسین(من و حسین قبل از قهر رفیق های صمیمیش بودیم ولی بعد اون با هر دوی ما قهر شده بود) رفتیم عیادتش ،پیشانی و سرش را بوسیدم، گفتم: بلند شو رفیق!! جای تو اینجا نیست! اما .....

متاسفانه محمد عمرش به دنیا نبود و بعد چند روز از دنیا رفت، اما یادش و خاطرش هنوز برام عزیزه و ماندگار! خدا بیامرزتش.

دوستی من و محمد انقدر عمیق بود که آخرین بار که مادرش را دیدم و به مادرش سلام کردم، مادرش یاد پسرش افتاد و زد زیر گریه!! از اون روز به بعد هر وقت در یک مسیر مادرش را میبینیم سعی میکنم راهم را عوض کنم که غمش تازه نشه!


برچسب‌ها: دوست، رفیق، قهر، آشتی
تاریخ ارسال: جمعه 29 تیر 1397 ساعت 12:32 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
نظرات (1)
جمعه 29 تیر 1397 22:39
الف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدا بیامرزه دوستتون رو
وقتی خوندمش یاد اولین دوست خودم افتادم :( چقدر بچگانه باهم قهر کردیم و دیگه سال هاس اصلا ازش خبری ندارم
پاسخ:
خدا بیامرزه همه رفتگان را
زندگیه دیگه!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد