X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
ما را حمایت کنید
 

وبلاگ آسمان هفتم

آموزش پرورش اندام و انتقال تجربه

حشریت یا بشریت مسئله این است...

این نوشته حاوی الفاظ رکیک می باشد، اگر مایل نیستید نخوانید!

من فقط دارم چیز هایی را که دیدم و شنیدم نقل میکنم! البته شما این کلمات رکیک را در دیوان مثنوی مولانا هم می توانید پیدا کنید، پس مشکل از این کلمات نیست مشکل از ذهن خراب ماست!

در دورانی زندگی میکنیم که شدیدا اکثریت افراد جامعه در زمینه های حشریت به اوج قله های عرفان رسیده اند!! باورتون نمیشه؟؟


هر جا که میرم! با هر کسی که صحبت میکنم! اول و  آخر حرفشون ختم میشه به سکس!

مورد داشتیم طرف تو ماشین با دوستم داشتن میرفتن، بعد یه موتوری که ترکش یه دختر بوده را  از یه فاصله ای می بینن،! همون طرف بر میگرده به رفیق ما میگه! کُسه رو ببین! کُسه رو ببین! بعد از چند لحظه یه موتوری میاد کنار ماشین میزنه به شیشه ماشین!! بعد طرف میگه کیه؟؟ رفیق ما میگه همون کُسه است!! بعد طرف یه نگاه میندازه به دختره  و مرده! و شروع میکنه به رنگ عوض کردن! سرخ و سفید شدن! معلوم میشه کُسه خواهر خودش بوده با شوهرش! برمیگرده به رفیق ما میگه من اینا را نگفتمــــا!! من یه موتوری دیگه را گفتم!! رفیقمون هم میگه نه تو همین ها را گفتی چون با دست نشون دادی، غیر از اینا هم موتوری دیگه ای اونجا نبود که تو بخوای بگی!!

یا مثلا فلا ن شخص با 56 سال سن  هر چند وقت یه بار یه دختر 15 الی 16 ساله میگیره بعد یه مدت هم طلاق میده!! در صورتی که خودش یه دختر همسن و سال اون داره!! 
یا اصلا یه مورد دیگه، یه بنده خدایی علیرغم اینکه زن و بچه داشت، دختر بازی و زن بازی میکرد! ، ما بهش گفتیم فلانی این کار را نکن تو زن و بچه داری!!زشته! خوشت میاد یکی به زن و دختر خودت نگاه کنه و بهشون متلک بندازه یا اصلا باهاشون دوست بشه!! اول بهش برخورد بعد هم گفت نه من فقط برای مسخره بازی این کار را میکنم!! بعد از چند سال خودش برای من تعریف کرد که زنش بهش خیانت کرده!! این میرفته سرکار جون میکنده زنش پول ها رو خرج دوست پسرش میکرده!

یه مدت هم جنوب کار میکردم ، یه پسره اهل ایذه برگشت به ما گفت فلانی چند تا زید داری!؟ گفتم دیگه این حرف را به من نزن! من اهل این کارها نیستم! گفت یعنی زید نداری!!!؟ الان همه زید دارن!! برو حالشو ببر!!!

از همه جالب تر اینه!! یکی از زن های فامیل اومده بود روشن فکر بازی کنه و امروزی تر باشه، شوهرش را فرستاده بود پیش یه خانوم دکتر روانشناس( نمیدونم شاید روانپزشک-= برای مشاوره رفته بودن)!! شوهر هم بسیار شوهر خوب، سالم ، خوشتیپ، و باصفاییه!! حقیقت نمیدونم چرا زنش اینکار را کرده بود!! خلاصه شوهر هم چند جلسه که خانوم دکتر گفته بود را شرکت کرده بود!! بعد که زنش نتیجه را از شوهر پرسیده بود، شوهرش فقط گفته بود خوب بود، بد نبود!! مثل اینکه این خانوم دکتر را چند تا از دوست های زنه بهش معرفی کرده بودن. بعدتر یه مشکل پیش اومد برای خواهر شوهر این زن!! زن هم خواهر شوهر را برده بود پیش همان خانوم دکتر روانشناس! خانوم دکتر به خواهر شوهر گفته بود خوب مشکلت چیه؟ خواهر شوهر هم مشکلش را شرح داده که یه مردی را دوست داره که خانواده مخالف هستند!! خانوم دکتر گفته بود: برو با همان عشق و حال کن!! دوست پسر پیدا کن برای خودت عشق و حال کن!! داداشت هم مثل خودت اُمّل بود!! برو عشق و حالت را بکن!! خواهر شوهر هم میره پیش زن داداش و میگه خاک تو سرت!! شوهرت را فرستادی پیش ایــــــــــــن!!! این خودش مشکل داره!!
یه شب هم توی قطار به سمت جنوب در یک کوپه ی شیش نفری با پنج مرد و پسر جوان همسفر بودیم، پیرترینمون 33 یا 34 سالش بود و راننده تریلی 18 چرخ ترانزیت!! در حالی که زن و بچه داشت گوشیش پر فیلم ها و عکس های زن ها و دختر های جمهوری آذربایجان و ارمنستان و گرجستان بود که خودش گرفته بود!! و از خاطراتش تعریف میکرد! یکی این میگفت، دو تا هم یه جوان دیگه!! اون هم از چه رابطه هایی!! جالبیش اینجا بود که هر دو متاهل بودن!!! از خاطرات اینها آدم یاد اسفل السافلین میفتاد!! یه بندری هم تو جمع بود که میگفت یه مرده با ریش و سیبیل تو تهران بهش گفته بیا بریم منو بکن!! بقیه هم میخندیدند میگفتن اون میخواسته برات تله بذاره! یعنی 18 ساعت همسفری ما به غیر از ساعت های خوابش همش درباره سکس بود!!

عمیقا مردم دچار بیماری ها و عقده های جنسی هستند!! کافی هر روز یه نگاهی به آگهی های استخدامی روزنامه ها و سایت دیوار یا شیپور بندازید! اون موقع به وخامت اوضاع پی می برید!!طرف آگهی استخدام گذاشته، استخدام خانوم مجرد 18 تا 30 سال جهت انجام امور منزل! لطفا قبل از تماس عکس خود را به تلگرام ارسال فرمایید!

نتیجه ی این کارها در آخر بر میگرده به خودمون!
انسانم آرزوست!!

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 13:31 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

اینجا دیگه جای موندن نیست!...........

چند وقتیه که این جمله را زیاد می شنوم، حتی از مذهبی ها، حتی از بی سواد ها، حتی از برخی دوستان الوات و آسمان جول....

واقعا چی شد که ما به اینجا رسیدیم که همه میخوان برن؟؟

کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟

خود من اولین بار که به فکر رفتن افتادم زمانی بود که تازه 18 سالم شده بود و هنوز دانشگاه نرفته بودم،یه شب با دو تا از دوستام تو کوچه بودیم و برای خودمون چرت و پرت می گفتیم درباره آینده زنگیمون!

حسین گفت: محمد بیا قاچاقی بریم ترکیه، اونجا پناهنده میشیم بعد میریم آمریکا یا اروپا! من یه آشنا پیدا کردم کارش اینه ، خاله ام هم الان رفته ترکیه پناهنده شده دنبال کارهای پناهندگیش تو آمریکاست!!

به محض اینکه گفت قاچاقی بریم ترکیه، رفتم تو فکر، اول گفتم خوبه دیگه سربازی هم نمیخواد برم، جای پیشرفتش بیشتره!

بعد قسمت منطقی و لج باز وجودم اومد جلو و یه نهیب بهم زد گفت:کجــــــــــــــــــــــا؟؟میری اونور ، اونجا هم بدتر از افغانی با هات رفتار میشه! چون نه زبان بلدی! نه تخصصی و علمی داری، تازه اش هم ترکیه کشوره که تو میخوای بری پناهنده بشی!!میخوای از چاله بیفتی تو چاه؟ امسال کنکورت را بده برو دانشگاه بعد هم سربازیتو برو بعد با عزت و افتخار برو هر جا دوست داشتی ادامه تحصیل بده، برگرد همینجا را بساز! 

من هم حرف بخش منطقی و لج باز وجودم را قبول کردم و همین حرفهارو به حسین هم گفتم، نتیجتا نه من رفتم ترکیه و نه حسین!! من به نوبه خودم رفتم دانشگاه در رشته ی مورد علاقه خودم زحمت کشیدم و لیسانس گرفتم! بعد رفتم سربازی ( روند سربازی انقدر فرسایشی شد که خودش 3 سال وقت از من گرفت!! خوبه حالا اجباریه!! انقدر هم باید مراحل هفت خان رستم رد کنی تا تازه بری سربازی!!) خلاصه ما از سربازی هم برگشتیم دیدیم عـــــــــــــــــــــــه تورم جیبمون را زده!!! غیر از اون بعد سربازی دیگه علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم حتی در خارج از کشور( حلا بگو نه اگر رات میدن بیا برو!!) نه جدی دیگه علاقه ای به دانشگاه ندارم! حسین هم رفت دانشگاه به این امید که بره تو بانک ولی نشد!!

رفتیم دنبال کار!! اما کو کار؟؟ شاغلهاش هم بیکار شده بودن!! کارخانه ها و کارگاه های تولیدی اکثرا به خاطر گرانی مواد اولیه و قیمت برق و مالیات اکثرا تعطیل شده بودن! به غیر از گرانی مواد اولیه و این ها دیگه به اون صورت تقاضایی هم نداشتند چون قدرت خرید کم شده!

اما خاله دوست ما رفت آمریکا! الان اونجا داره زندگی میکنـــــــــــه!

متاسفانه ما داریم با سرعت زیاد دنده عقب میریم!!! ( در تمام زمینه ها)

هنوز هم اعتقاد دارم باید اینجا بمونم و تا حد توانم در سازندگی مملکت خودم بکوشم!! البته اگر بذارن!

والّا ول کردن  و رفتن که هنر نیست!! 

اگر قرار به رفتن بود خوب پدران ما همون زمان جنگ با عراق میرفتن !! دیگه با عراق هم نمیجنگیدن! الان هم دیگه نه ایرانی وجود داشت، نه هویت ایرانی!( که بعضی ها همین را میخوان!) 

اگر هر کس کار خودش را به درستی انجام بده مملکت نظم میگیره! خوب این نماینده های مجلس، همه از شهر ها و روستا ها رفتن تو مجلس! از کشور های بیگانه که نیامدن! اگر درست و قانونی کار کنند و پارتی بازی نکنند همه چیز درست میشه! 

یا اون رئیس اداره یا مدیر  یک شرکت یا مدرسه جزئی از خودمونه که با پارتی بازی دیپلم ردی را استخدام میکنه! در حالی که این همه جوان تحصیل کرده بیکار داریم!! 

از قدیم گفتن از ماست که بر ماست!

ژاپن  الکی ژاپن نشد!! هیچ چیز را قبول ندارند، نه خدا! نه بهشت!! نه جهنم!! ولی شرافت خودشون را قبول دارند! 

 اما اینجا طرف با اسم خدا و ائمه و معصومین ، قسم جان پدر و مادر و زن و بچه اش سر مردم را کلاه میزاره!

اگر اداره برق، حق مردم ایران را صادر نکنه و همان را ذخیره کنه برای مواقع اوج مصرف، دیگه نیازی نیست روزی 2 ساعت برق کل مملکت را قطع کنند! و به پیکره اقتصاد کشور لطمه بزنند! 
این نوشته خیلی حرف های ناگفته داره که نمیشه نوشت!!،با هم همدردیم!! نمیشه نوشت!!!! از همین مطلب هم کلی از نوشته ها را حذف کردم!

پیشاپیش از کسانی که با خواندن متن بالا آزرده خاطر شدند پوزش می طلبم.

خداوند آخر و عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کنه.

اللّهم عجّل لولیک الفرج

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 00:49 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

دمپایی ابری...

یادتونه حدود 14 الی 15 سال پیش دمپایی ابری مد شده بود؟

طرف با این دمپایی همه جا میرفت توی حیاط، توالت، حمام و کوچه و خیابان!! تو فامیل ما که چند تایی تلفات داد!!

بنده خدا توی حمام با این دمپایی ها سر خورد، پاش شکست! دیگه توالت هم نمیتونست بره!! ریدن براش  شده بودعذاب!!

یا یکی دیگه رفته بود با این دمپایی حیاط بشوره روی پله ها گوز معلق شده بود!! هم پاش شکست هم بدنش کوفته شد!! 

همه ی اینا هم ادای یه نفر دیگه را در میاوردن، یعنی اون هر کار میکرد اینا هم باید میکردن، چون اون به اینا محل نمیذاشت اینا فکر میکردن با کلاسه دیگه!! تازه خود اون هم خیلی مسخره بود! حمامشون توی حیاط بود، می رفت حمام ، بعد با همون دمپایی ها از حمام تا درب ورودی خونه را چنان با استرس راه میرفت که یه وقت زمین نخوره ضایع بشه، خوب دمپایی خوب و مناسب پات کن! اسکی باز قهّاری بود زمین نخورد! شایدم خورد صداش را در نیاورد!!
کلا این دمپایی ابری ها وقتی خیس میشد، روی سنگ چنان سر میخورد که می شود باهاشون هاکی روی یخ بازی کرد!!


الان دارم با خودم فکر میکنم که چی!!؟؟ اصلا منظورم از این نوشته چی بود؟؟ والا خودم هم نمیدونم!! یهویی یادم افتاد، گفتم اینجا بنویسم



تاریخ ارسال: شنبه 30 تیر 1397 ساعت 23:12 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

اولین دوست...

نمیدونم اولین دوستی که تو زندگی پیدا کردید را یادتونه یا نه؟

منظورم اولین بچه ی غریبه که همسن وسال خودتون باشه.

اولین دوست من محمد بود، شاید تا قبل از محمد با یکی یا دو تا بچه دیگه هم هم بازی شده بودم اما دوست نه!!

وقتی شیش سالم بود و تازه اومده بودیم به محل جدیدمون، از توی کوچه صدای بچه ها را شنیدم، کنجکاو شدم رفتم دم در، همینجوری که لای در ایستاده بودم و بچه ها را از دور تماشا میکردم که دارند بازی میکنند، محمد اومد سمت من، گفت اسمت چیه؟ گفتم:محمد. بعد سر ذوق اومد گفت: عـــــــــــــه اسم منم محمده، بیا تو کوچه بازی کنیم، چهار تا از بچه های کوچمون تقریبا تو رده سنی من بودن یعنی یا یکی دو سال بزرگتر بودن یا یک سال کوچکتر، خلاصه رفتیم بازی، با بچه های دیگه هم دوست شدم و شروع کردیم فوتبال! در حیاط خونه ی یکی از بچه ها را به عنوان دروازه تعیین کرده بودن بعد یک نفر دروازه بان و بقیه هم وسط کوچه دور و اطراف اون دروازه تعیین شده وای میستادیم یا دریبل تو گل بازی میکردیم یا پاس تو گل، هر کس هم که توپ را به اوت می زد باید میرفت دروازه وای میستاد!!و جاشو با دروازه بان عوض می کرد، بعد که از فوتبال خسته می شدیم هفت سنگ بازی میکردیم و بعد هم قایم موشک!اون موقع هم محل ما چون یک محل نوساز بود زمین های خرابه و خاکی زیاد داشت، خاک بازی هم میکردیم!! بله!!
من از اون روز که شیش سالم بود و با محمد دوست شدم دیکه پام به کوچه باز شد! و با اکثر بچه های محل دوست شدم، دیگه صبح که از خواب بیدار می شدم بعد از صبحانه توی کوچه بودم تا ظهر که پدرم از سر کار میامد!! نه فقط من که اکثر بچه های محل!  دوباره  بعد از ظهر هم میرفتیم تو کوچه تا شب !!!!محله ی ما پر از بچه بود، همه هم توی کوچه ها مشغول بازی! اصلا هر کوچه برای خودش تیم فوتبال داشت و تقریبا یه جام حذفی محلی داشتیم!

خلاصه ما با این آقا محمد دوست شدیم و هر روز بازی میکردیم و دعوا!! یعنی نیم ساعت بازی میکردیم  بعد سر یه فحش یا خطا یا دقل بازی دعوامون میشد و با مشت و لگد و چوب ازهم دیگه پذیرایی می کردیم! این محمد یک سال از من بزرگتر بود اما جسه و بدنش لاغر و ضعیف بود! و نسبت به بقیه بچه ها ریزتر و قد کوتاه تر بود! اما تو دویدن خیلی سریع بود!! و خیلی هم اذیت می کرد حتی بچه های بزرگتر را، مثلا بهشون فحش میداد فرار میکرد!! بعدا که خودش یادش نبود دیروز به فلانی فحش داده! و اون طرف میگرفتش میگفت با کـــــــــی بـــــــــــــــودی؟؟؟؟ اونم به غلط کردن و شکر خوردن میافتاد!

مثلا با هم دعوامون که میشد یه مشت میزد توی صورت من و شروع می کرد به فرار کردن و دویدن! توی همون هفته های اول دوستی مون اولین بار که دعوامون شد، یه مشت تو فک من زد و فرار کرد من هم در خونمون پیش بود، رفتم چوبی را که پدرم برای دزد پشت در کنار گذاشته بود برداشتم به دنبال محمد!! ته کوچه بهش رسیدم همون جور که خودم اشک تو چشم بود و حرصم گرفته بود چوب را آوردم بالا که بزنم تو کمرش که دیدم محمد شروع کرد به گریه کردن!! اگر با چوب به من بزنی من میمیرم بعد خودتو و باباتو میبرن زندان!! تا گفت باباتو میبرن زندان ترسیدم و چوب را آوردم پایین! مادرم که صدای داد و بیداد ما را شنیده بود از خونه اومد بیرون و سرم داد زد محمد بچه مردمو با چوب نزنی!! ...  و بابام هم دعوام کرد!

خلاصه دوستی من و محمد به همین منوال ادامه داشت یعنی بازی، دعوا در حد مرگ بعد هم نیم ساعت بعد آشتی و بازی! یعنی شب که ساعت ده میرفتیم خونه انگار از جنگ برگشته باشم لباس ها پاره! سر صورت زخمی، و خاکی و بدن کوفته! باید میرفتم حمام بعد هم از زور خستگی خواب که نه!! می مردیم تا صبح و صبح دوباره زنده میشدیم!( عجب روزگاری بود!!!)

بعدا که دوچرخه خریدم همیشه با محمد دو ترکه سوار دوچرخه بودیم و گشت گذار توی محله های اطراف، و اکثرا هر وقت دعوامون میشد یا کسی میخواست محمد را بزنه من نمیزاشتم! و ازش حمایت و مراقبت میکردم یا پا درمیانی! مثلا یه بار با چوب زده بود توی پای مرتضی! بعد مرتضی اومد بزنتش من نزاشتم بعد پاشو نشونم داد دیدم ساق پاش کبوده کبوده!!! ولی دیگه محمد فرار کرده بود از دستش!  
بعد هم که محمد دوچرخه خرید با هم دوتایی میرفتیم تو دور و تا اونور شهر با دوچرخه دوتایی میرفتیم و عشق و حال میکردیم برای خودمون! یادمه سال 84 که احمدی نژاد رای آورد و رئیس جمهور شد! ما داشتیم با هم توی خیابون اصلی با دوچرخه میرفتیم ساعت هم حدودا 5 بعد از ظهر بود! ما با دوچرخه حدودا از 4 الی 5 محله اصلی بزرگ رد شدیم(از خیابان اصلی!) توی هر خیابان هم حدودا 4 الی 5 مسجد بود که جلوی هر مسجد یه نوحه ولادت گذاشته بودن و بستنی میدادن!! ما پرسیدم آقا چه خبره؟ نیمه شعبان مگه؟؟؟ طرف گفت نه! آقای احمدی نژاد رای آورده!! چقدر بستنی خوردیم اون روز! ( راستی؟ پول اون بستنی ها را که داده بود؟)

به هر حال!! دوستی ما ادامه داشت تا حدود 15 الی 16 سالگی!! یه روز که مثل همیشه داشتیم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم و من دوچرخه ی شماره 26 ام راگذاشته بودم کنار دیوار! محمد گفت بیا بریم سر کوچه من میخوام از قصابی برای خونمون گوشت بخرم! گفتم دوچرخه را بردار خودت برو!! بعد یهو محمد ناراحت شد و با من قهر کرد! من هم دیگه باهاش حرف نزدم! یعنی جوری بود تو خیابان همدیگر را میدیدیم تا نگاهمون تو صورت همدیگر میافتاد، من سرم را مینداختم پایین! که فکر نکنه من میخوام منت کشی کنم! من این قهر را به فال نیک گرفتم، اما هنوز ته قلبم دوستش داشتم! فقط با خودم میگفتم یه چند وقت با هم دوست نباشیم بهتره! قهر ما طولانی شد و تا 18 سالگیمون ادامه پیدا کرد! آخرین بار که محمد را دیدم توی بیمارستان بود، محمد رفته بود تو کما!!!! مثل اینکه چند روز سر درد داشت بعد رفته بود دکتر، دکتر نتونسته بود تشخیص بده چشه!! بعد پرده مننژیت سرش پاره شده بود!!!  با حسین(من و حسین قبل از قهر رفیق های صمیمیش بودیم ولی بعد اون با هر دوی ما قهر شده بود) رفتیم عیادتش ،پیشانی و سرش را بوسیدم، گفتم: بلند شو رفیق!! جای تو اینجا نیست! اما .....

متاسفانه محمد عمرش به دنیا نبود و بعد چند روز از دنیا رفت، اما یادش و خاطرش هنوز برام عزیزه و ماندگار! خدا بیامرزتش.

دوستی من و محمد انقدر عمیق بود که آخرین بار که مادرش را دیدم و به مادرش سلام کردم، مادرش یاد پسرش افتاد و زد زیر گریه!! از اون روز به بعد هر وقت در یک مسیر مادرش را میبینیم سعی میکنم راهم را عوض کنم که غمش تازه نشه!


برچسب‌ها: دوست، رفیق، قهر، آشتی
تاریخ ارسال: جمعه 29 تیر 1397 ساعت 12:32 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
1 نظر

جوراب کالجی!! پای پسر!!!

چند وقته این جوراب های دخترونه مد شده که پسرها پاشون میکنند!! اسمش هم گذاشتن جوراب کالجی!! 

آقا خداییش پاتون نکنید!! خیلی چندشه!!

والا!

من هر وقت تو باشگاه یا مهمانی می بینم یه مرد یا پسر جوان این جوراب ها را پاش کرده حس خیلی بدی بهم دست میده!!

فکر می کردم مشکل از منه!!

اما تو باشگاه دیدم نه خیلی های دیگه هم با این قضیه مشکل دارند! مثلا امروز یکی از بچه های باشگاه تو باشگاه جار میزد نگاه کن فلانی جوراب مفعول ها را پاش کرده!!! و اون طرف هم حیران فقط نگاه میکرد! نمیدونست چی باید جوابشو بده! البته حرف های خیلی بدتری هم گفت که من اینجا بازگو نمیکنم!!
انصافا پای توی نرّه خر چه ظرافتی داره که این جوراب ها را پات میکنی!!

اصلا بعضی از پسرها که خیلی افتضاح هستند،طرف شلوار لی تنگ تنگ پاش کرده بعد پاچه ی شلوار لی تنگ تنگ نرسیده به مچ پاش بسته شده، بعد یه کفش کالج هم پاشه! این فاصله ی بین پاچه شلوار لی و کفش کالج پاهاش پیداست!! یعنی دخترها جذب این پسرها میشن!! ؟؟؟ بعضی وقت ها فکر میکنم خدایی نکرده شاید این پسر ها گی باشند!!

سیبیلتو ببینیم یا پاتو!؟
مثلا چند وقت دیگه مد میشه پسرها ساپورت بپوشن!! یا دامن کوتاه تا زیر باسن! 

دیدن ماتحت ( ک و ن) چرک از پشت شلوارلی ها کم بود این جوراب ها هم اضافه شد!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ساعت 23:08 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر
( تعداد کل: 49 )
   1      2     3     4     5      ...      10   >>
صفحات