وبلاگ آسمان هفتم

آموزش پرورش اندام و انتقال تجربه

دیوار کوتاه... بهروه وری

در جامعه کنونی ما دیواری کوتاه تر از مردم وجود ندارد. همیشه خلبان، کارگر، کارمند، آتش نشان، راننده، سرباز و کلا فردی که در مقام و رتبه ی پایین تر قرار دارد مقصر است!!

دائما مظلوم تقاص کار ظالم را پس می دهد!! مثلا به خانوم بی احترامی یا تجاوز شده، می گویند تقصیر خودش بوده که حجابش را رعایت نکرده!

رئیس اداره ، مدیریت و کار بلد نیست. می گویند کارمند کار نمیکنه! همیشه در ادارات یک یا دو نفر بار بقیه افراد که سوگولی رئیس هستند و با پارتی و رابطه استخدام شده اند به دوش می کشند، یعنی کارمند خاطی جریمه نمیشود و پاداش می گیرد اما کارمندی که به درستی کار خود را انجام داده است به دلیل اینکه وقت نکرده کار همکار پارتی دار خود را انجام دهد جریمه و توبیخ می شود!

در یک کارخانه، صاحب کارخانه میکرو سوییچ های دستگاه را بر میدارد! و دستگاه را یک سره میکند! یعنی وقتی کارگر دستگاه پرس یا برش ر ا روشن می کند به جای اینکه هر بار که پدال را فشارمی دهد یک بار گیوتین دستگاه پایین بیاید و بالا برود، گیوتین دستگاه متناوبا بالا و پایین می رود و کارگر بخت برگشته باید به سرعت و دقت ورق فلزی یا قطعه را درون دستگاه به جلو هدایت کند تا پرس یا برش انجام شود! آن هم با سرعت بالا و بدون هیچگونه ایمنی!! سود عظیم کارخانه به جیب رئیس کارخانه می رود در حالی که حتی حقوق کارگر را درست نمی دهد و بیمه برای او رد نمی کند!! و امنیت کارگر اصلا برای او مهم نیست!! در کارگاه تولیدی کارگری میکردم که انگشت دوستم رفت زیر دستگاه ورق بر!! با هر بار پایین آمدن گیوتین دستگاه بر روی ورق فلزی صدایی در محوطه کارخانه می پیچید که تخم هامون می چسبید زیر گلومون!! از سر انگشت دوست ما مثل شلنگ آب، خون میریخت!! صاحب کارخانه دوست ما را به بیمارستان برد و سریع برگشت!! و شاکی بود که چرا ورق کج برش خورده و کلی با ما کل کل کرد به خاطر ورق!! اصلا ذره ای به فکر کارگرش نبود!! در همین کارخانه آب و غذا را با دست روغنی سیاه ،در حال کار، پشت دستگاه میخوردیم که وقت کم نیاریم! چون باید روزی 5000 عدد پرس میزدیم!! گلاب به روتون وقت توالت رفتن هم نداشتیم یعنی باید با استرس سریع می رفتیم و سریع بر می گشتیم که تعداد تعیین شده را بزنیم وگرنه از حقوق خبری نبود!وقتی هم کار تمام میشد که بریم خونه دیگه نای گوزیدن هم نداشتیم!!

 یه چیز بدی هم مد شه که همه جا کارگر را بعد 3 ماه بیمه میکنند! تازه اون هم عنوان بیمه را با کاری که نیرو انجام میده متفاوت می زنند که سختی کار به نیرو تعلق نگیره!! هنگامی هم که نیرو به بیمه مراجعه میکنه که عنوان شغلیش را بپرسه، بیمه گزار عنوان میکنه ما نمیتونیم بگیم ، ممنوعه! بعد همان بیمه گزار زنگ میزنه به صاحب کار نیرو و میگه فلانی اومده بود اینجا سراغ سختی کارش! در نتیجه صاحب کار هم نیرو را اخراج میکنه! نیروی اخراج شده اعتراض میکنه و میگه حداقل، حقوق  و اضافه کاری و سنوات و حق عیدیم را بدید! صاحب کار  با قلدری میگه برو شکایت کن!!!!!!!!!!!!! چرا چون شریک دزد و رفیق قافله است!!

در رستورانی به عنوان گارسون کار می کردم، صاحب رستوران با درآمد میلیاردی که داشت، حق کارکنان و آشپزها را نمیداد!! یعنی حقوق کم میداد و بیمه هم درست درمون رد نمیکرد!! علنا می گفت برو شکایت کن!! اضاف کاری و سنوات و عیدی خود من را نداد!! و با کمال پر رویی حسابدارش به من گفت برو شکایت کن! بعد همین صاحب رستوران حدود یک میلیارد و پانصد میلیون تومان به صاحب مجتمع بدهی داشت! پای حساب 30 الی 40 نفر از کارگراش وام قرض الحسنه کم بهره ی 30 میلیون تومانی از بانک گرفته بود که بدهیش را بده! این در حالیه که همان بانک به همان کارگرها حتی وام یک میلیون تومانی هم نمیده!!! 

از شرایط کار در آن رستوران این بود که گارسون و یا آشپز حق نداشت حتی لحظه ای کونش را بذاره رو زمین!! 12 ساعت کار! سه ساعت پایانی کار دیگه ایستادن روی پا عذاب بود رگ های ساق پا متورم میشد و شروع به سوزش میکرد! چند نفری هم اونجا واریس گرفته بودند! بعد همان حسابدار وقتی با اعتراض من مواجه شد عنوان کرد که شما کاری نکردی اومدی اینجا وایسادی رفتی!!

دولت، نماینده های مجلس و  برخی استادان نون به نرخ روز خور دانشگاه نظیر آقای زیباکلام!! هم دائما حرف از پایین بودن بهره وری در ایران میزنن!! 

بنده به عنوان یه بی سواد تحصیل کرده خدمت شما عرض میکنم بهره وری در کارخانجات و شرکت های خصوصی به هیچ عنوان پایین نیست!! حتی از خیلی از کشور های پیشرفته بالاتره!! مشکل کشور ما نبود مدیریت صحیح و درسته!!

یعنی احمق ترین و بی وجدان ترین و دزد ترین فرد شده ریس یا مدیر! کارگر کار خودش را به درستی انجام میده!! چون حقوق میخواد! این بستگی داره که مدیر از کارگر چی بخواد!!!! یعنی اگر مدیر قطعات benz  یا bmw  را بگذارد جلوی دست کارگر، کارگر بنز یا بی ام و میسازد!! نه پراید!! 
اگر مدیر رستوران بهترین مواد غذایی را در اختیار آشپز قرار دهد، آشپز سالم ترین غذا را میپزد!!

اگر دولت و رئیس سازمان هواپیمایی کشور، هواپیمای نو، سالم و استاندارد و ایمن در اختیار خلبان قرار دهد، دیگه هواپیما سقوط نمیکنه که بگن مقصر خلبان بود! بالاخره خلبان هم دلش برای خودش و خانواده اش می سوزد و برای جان خود ارزش قائل است!

اگر شرکت های خودرو سازی، خودروی استاندارد و ایمن تولید کنند و راه سازی نیز جاده های صاف و استاندارد با لاین های متعدد بسازد، آمار مرگ و میر تصادفات رانندگی بسیار کمتر از الان خواهد بود!!

در کشور های پیشرفته که مدیریت صحیح دارند، ماشین ها و جاده ها را طوری طراحی میکنند که اگر راننده هم مقصر بود، کسی آسیب نبیند! 

پس مشکل در مدیریت است! یک مدیریت غلط منجر به استخدام های رابطه دارد و بند پ دار می شود!! که  در نهایت باعث به هم ریختن نظم سیستم و کاهش بهره وری ادارات و سیستم میشود!! و در نهایت همه ناراضی خواهند بود!
کلا در مدیریت هنگامی حرف از بهره وری به میان می آید که همه چیز در جای خودش باشد و  یک مدیر لایق در راس مجموعه!! در آن هنگام با تغییر متغیر ها مانند نور، بو ، رنگ و .... محیط کار، بهروه وری را می سنجند!! و حتی گاهی با تغییر متغییر های انگیزشی مانند جابجایی، دستمزد و ...


تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 13:12 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
1 نظر

آب نطلبیده همیشه مراد نیست...

میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه،

راست میگن!

من هم به شدت از واژه های آزادی و دموکراسی می ترسم!
هر بار به بهانه آزادی و دموکراسی نه تنها به سان خری باری بر دوشم نهادند! بلکه چیزی را نیز از من دزدیدند...!!

به قول شاعر:آب نطلبیده همیشه مراد نیست.......


از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
"فاضل نظری"


الهم عجل لولیک الفرج

#انسانم_آرزوست  #وجدان  #عدالت #انصاف 
تاریخ ارسال: دوشنبه 8 مرداد 1397 ساعت 23:33 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم..!!

مثل اینکه حکایت طلا و دلار در ایران تمامی ندارد!! همچنان علیرغم کاهش قیمت طلا در بازار  جهانی شاهد افزایش شارپی وحشتناک در بازار داخلی هستیم!!

ظهر رفتم آرایشگاه شنیدم سکه طلا شده 4 میلیون خورده ای!! باورم نمیشد ولی الآن که خودم نگاه کردم دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــله!! قیمت سکه امامی 44330000 ریال معادل چهار میلیون و سیصد و سی هزار تومان!!

بعد هم در سایت های خبر خارجی  تیتر Iran's rial hits record-low against US dollar  در بین خبر های اقتصادی خودنمایی می کند!

و اما نمودار جهانی طلا 


فقط میشه گفت: اللهم عجل لولیک الفرج
پیشنهاد می شود برای درک عمق ماجرا مطالب پیشین در مورد قیمت طلا را نیز بخوانید

باز هم گران فروشی طلا....


باز هم طلا!!!

تاریخ ارسال: یکشنبه 7 مرداد 1397 ساعت 19:40 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

معلم انشاء..

کلاس دوم راهنمایی یا سوم راهنمایی بودیم که یک معلم جدید به مدرسه آمده بود، به عنوان معلم انشاء! اما دانش و معلوماتش بسیار فراتر از یک معلم انشاء بود!! مخصوصا دانش فنّی اش. آدم بسیار زحمت کش و سختی کشیده ای بود! برای اولین بار بود که کلاس انشاء برای همه ما جذاب و دوست داشتنی بود! ما بچه هایی که سر کلاس و داخل مدرسه بی نهایت شلوغ می کردیم و دعوا و انواع شیطنت ها، سر کلاس این معلم بزرگ بسیار ساکت بودیم! یعنی صدا از دیوار در میامد اما از ما نه!! گویی کسی درون کلاس نیست به غیر از معلم! همه فقط و فقط گوش بودیم!!! فقط گوش میدادیم!! سکوت ما به دلیل بداخلاقی یا کتک زدن معلم نبود، بلکه برعکس این معلم اصلا از این اخلاق ها نداشت و به همه ی ما مثل یه آدم بزرگ احترام می گذاشت! یه مرد میانسال که کم کم داشت به سن پیری می رسید، فکر کنم دیگه نزدیک های بازنشستگی اش بود، صورتش را اصلاح می کرد و یه سیبیل خاکستری رنگ قشنگ روی صورتش داشت و چهره ای مهربان و صمیمی! همراه با عینک! چهره اش شبیه کمال ملک بود تا حدودی!! شبیه تصیویر زیر.


سکوت ما به این دلیل بود که این معلم بزرگ و دوست داشتنی بیشتر به ما درس زندگی میداد! که در هیچ کتابی نمیشد پیدا کرد! بیشتر از خاطرات خودش تعریف میکرد! نه از خاطرات بی اهمیت!! نـــــــــه...!! 

از مسائل مهم! از خطرات! از اینکه موقع مشکلات و خطر چکار باید انجام بدی! مثلا اگر جان کسی در آتش در خطر بود چه جوری نجاتش بدی! یا مثلا یه بار خانوداه ای را برای ما تعریف کردکه بی بضاعت شده بودند  از قضا دختر بچه ی اون خانواده در کلاس مدرسه، شاگرد همسر معلم ما بود، یه روز اون دختر بچه که همیشه پوستی رنگ پریده و زرد رنگ داشته، سر کلاس غش میکنه و از حال میره! میبرنش دفتر مدرسه و یه آبی به سر و صورتش میزنن تا به هوش بیاد، وقتی به هوش میاد یه کلوچه و ساندیس بهش میدن که یکم سر حال شه، اورژانش که میاد، مامور اورژانس میگه این بچه به شدت سوء تغذیه داره!!همسر معلم ما و مدیر مدرسه میرن خانه دختر بچه! وضع خانه را که می بینن اینبار همسر معلم ما غش میکنه!! خانواده چون استطاعت مالی خودش را از دست داده بود چیزی برای خوردن نداشت! اسبابت هاشون را هم فروخته بودن و با پولش مدتی را با نان و  چیز های ساده شکم بچه ها را سیر کرده بودن! ولی دیگه چیزی مثل اینکه توی خانه برای فروش هم نداشتن ! از طرفی هم خانواده به دلیلی اینکه بسیار با آبرو بودن و عزت نفس داشتند گدایی نمی کردند! و با سیلی صورت خودشون را سرخ نگه داشته بودن! گویا مادر خانواده موقعی که بچه ها از مدرسه میامدن قابلمه را آب میکرده میذاشته روی گاز و از قابلمه بخار بلند میشده! بچه ها هم فکر میکردن غذا داره درست میشه!! هر موقع هم که بچه ها گرسنه اشان میشده و از مادر غذا میخواستن ! مادر میگفته هنوز غذا درست نشده! حالا بخوابید غذا درست شد بیدارتون میکنم! بچه ها هم میخوابیدن،آن هم خواب طولانی ضعف! حدود دو روز بوده که بچه غذا نخورده بودن و بچه در کلاس درس غش میکنه! فقط آب خورده بودن! همسر معلم ما که خودش معلم بود به همراه مدیر و سایر معلم های مدرسه لطف میکنند و هر ماه قسمتی از حقوق خودشون را به اون خانواده کمک میکردند و آنها را مثل اینکه به بهزیستی و کمیته امداد معرفی کردند! این خاطراه که الان خواندید معلم ما در سال 82 الی 83 برای ما تعریف کرد!! اون موقع دلار فکر کنم حدود 800 تومان بود و سکه تمام بهار آزادی هم حول و حوش 60 هزار تومان بود!! نان سنگک هم  دونه ای 25 تومان یا 30 تومان  بود!وای به حال الآن!! خدا آخر عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کنه!

خوب بریم سر اصل مطلب همان آقا معلم گل:

گهگاهی هم یه موضوع انشاء میداد! آن هم موضوعات جالب و مهم! نه اینکه علم بهتر است یا ثروت!!! اصلا جلسه اول، یکی از بچه های خودشیرین، گفت: آقا موضوع انشاء باشه علم بهتر است یا ثروت! که معلم یه نگاه با تعجب به پسر انداخت و گفت هم علم خوبه و هم ثروت!! هیچ کدام دیگری را نفی نمیکنند و در نهایت علم منجر به ثروت میشود!

خلاصه یه روزی بعد از ظهر  حدود ساعت سه و نیم چهار که با ایشون کلاس داشتیم، آخر کلاس هی بچه گفتن آقا موضوع انشاء برای جلسه بعد چیه؟؟ معلم هم طفره میرفت و نمیگفت!! بعد که بچه ها زیاد سه پیچ شدن و گیر دادن، معلم برگشت و گفت بچه ها هفته دیگه تعطیله!! راست هم میگفت: هفته بعد، اون روزی که ما کلاس انشاء داشتیم تعطیل بود!! از این تعطیلی های وسط هفته! بعد بچه ها گفتن اشکال نداره، شما موضوع بگو برای دو هفته بعد!! گفت: تا دو هفته دیگه کی مرده است کی زنده!! اصلا شما از کجا میدونید که من تا دو هفته دیگه زنده باشم!

معلم پا شد و این شعر را روی تخته سیاه نوشت و گفت باشه این شعر را تو دفترهاتون بنوسید و بهش فکر کنید، هر چی راجع بهش( راجبش) به فکرتون رسید بنویسید.

چو رخت خویش بر برستم از این خاک                  همه گفتند که با من آشنا بود

ولیکن کس نپرسید، این مسافر                           چه می گفت و که بود و از کجا بود
 دو هفته بعد دقیقا همان روزی که با ایشون کلاس داشتیم،در زنگ تفریح قبل از کلاس، فهمیدیم که ایشان به کلاس نمی آیند، چون زنگ قبلش سر کلاس نرفته بود از مدرسه تلفن زده بودن به خانه ایشان و متوجه فوت این بزرگوار شده بودن، !! وقتی ناظم مدرسه خبر فوت این معلم عزیز و دوست داشتنی را به بچه ها گفت، هر کدام از آنها را در گوشه ای از حیاط مدرسه در حال گریه بودند!! 

خدا بیامرزتش
پی نوشت: 

متن اصلی شعر از اقبال لاهوری می باشد، با کمی تفاوت، اما من عینا همان را نوشتم که معلم بر روی تخته سیاه نوشته بود! در پایین متن اصلی شعر اقبال لاهوری را مشاهده میکنید

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک             

همه گفتند با ماشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر                 

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

تاریخ ارسال: شنبه 6 مرداد 1397 ساعت 15:13 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

شب آرامی بود 
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود 
زندگی یعنی چه؟ 
مادرم سینی چایی در دست 
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من 
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا 
لب پاشویه نشست 
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد 
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین 
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست 
رود دنیا جاریست 
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است 
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم 
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ 
!!!هیچ 
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند 
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری 
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت 
زندگی درک همین اکنون است 
زندگی شوق رسیدن به همان 
فردایی است، که نخواهد آمد 
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی 
ظرف امروز، پر از بودن توست 
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی 
آخرین فرصت همراهی با، امید است 
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک 
به جا می ماند 
  
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ 
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود 
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر 
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق 
زندگی، فهم نفهمیدن هاست 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست 
فرصت بازی این پنجره را دریابیم 
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم 
پرده از ساحت دل برگیریم 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم 
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست 
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند 
چای مادر، که مرا گرم نمود 
نان خواهر، که به ماهی ها داد 
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم 
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت 
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست 
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست 
من دلم می خواهد 
قدر این خاطره را دریابیم. 
                          کیوان شاهبداغ خان
منبع:    
http://k1shahbodagh.blogfa.com/

تاریخ ارسال: جمعه 5 مرداد 1397 ساعت 13:14 | نویسنده: mohammad | چاپ مطلب | |
Facebook
0 نظر
( تعداد کل: 56 )
   1      2     3     4     5      ...      12   >>
صفحات